در تپه های ماه تو را جستجو کنیم
یا ماهیان سوخته را زیر و روکنیم
تا کی؛ شکوه واژه عین القضات را
بر سطر های در هممان آبرو کنیم
آنقدر خیره سمت تو هستیم،ممکن است
انگشت را به چشم خلا یق فرو کنیم!
بسیار رفته بود که مستی نمی رسید
کم مانده بود کم؛ که تو را در سبو کنیم
بعد تو آب از سر پاکی گذشته است
باید کنار آینه هامان وضو کنیم
از انعقاد رگی لای دنده می گویم
سکون نبض ترا زنده زنده می گویم
همیشه رو به زمین میوه ها نمی غلتند
من از گلوی اناری جهنده می گویم
چقدر آیه به سمت خدا نزول کند
چرا به گریه بگویم؛ به خنده می گویم
هزار معبر روشن، هزار لخته گل
به ناخنی که مرا پوست کنده می گویم
تهی به سمت تو آمد؛تهی به سمت تو رفت
و من میان دو هیچ از پرنده می گویم
بین پیراهن خود؛ روی دو پا می ترسم
شکل خرگوش در انبوه صدا، می ترسم
آتش نام تو انگشت مرا روشن کرد
از هوای تو میان ریه ها می ترسم
باید از سمت شما رو به خدا برگردم
ولی از سمت خدا رو به شما می ترسم
فکر پروانه شدن؛فکر پریدن سخت است
بی سبب نیست که من از شهدا می ترسم
در دیوار مهیای فرو ریختن است
من از این عافیت منظره ها می ترسم
کم میشود این دردهای کوچک بسیار
بشقاب را بردار و بگذر؛ بگذر و بردار
چشمان تو در استکانم،من نمی دانم
دستار از سر می رود یا که سر از دستار
پیراهنی دیگر تن ما را نمی پوشد
یک شهر عریان مانده از دیوار؛با دیوار
در جیب هایش چشم های روشنی دارد
مردی که می خندد تمام روز در بازار
برسطر های خسته می لغزند ما هی ها
با هر هواپیما هزاران مرغ ماهی خوار
دیگر دهان برای دعا کم نمی کند
وقتی که گوش نیست ؛صدا کم نمی کند
بر فرض که عقاب و کبوتر تمامتان
ما هم پرنده ایم! هوا کم نمی کند
یک عمر میشود که عزادار رفتنیم
این زاغ بودن از پر ما کم نمی کند
بتها در آستین شما خاک می شوند
وقتی خدا یکیست،خدا کم نمی کند!
با پر نمی پریم که با تیغ می پریم
سر در مصاف تیغ شما کم نمی کند
آواز های گورکنم را فروختم
مردن که سخت شد کفنم را فروختم
گنجشک های لال گلوگیرمان شدند
نان را گرفتم و دهنم را فروختم
تا پرسه می زدم ؛ تا پرت می شدم
یکروز پای پر زدنم را فروختم
وسعم نمی رسید که عریان ببینمت
تا دکمه های پیرهنم را فروختم
از گاو های پاکتی شهر خسته ام
لعنت به من! چرا چمنم را فروختم
این کفش ها به فکر رسیدن که نیستند
دیگر دلیل پاشدنم را فروختم
تمام شهوت رفتن همیشه در کفشم
پرنده در سر من بود ،ریشه در کفشم
درخت آینه بودم که سنگ می خوردم
صدای خون شدن خرده شیشه در کفشم
من از رسیدن کفتارها نمی ترسم
نشسته اند پلنگان بیشه در کفشم
برای لمس تن تو به کوه خواهم رفت
به کوچه می زنم اینبار تیشه در کفشم
مراد من نرسیدن به توست؛ می گویم
که منتقد بنویسد کلیشه در کفشم
تنها نه که من ، ساعت میدان به سرش زد
از کوچه که رد کرد ، خیابان به سرش زد
احرام به تن
کرده ، همه راهی چینند
در گردش گیسوی تو خاقان به سرش زد
آشفته سر از
آیه بلقیس گذشتی
شانه به سرِ پیرِ سلیمان به سرش زد...
یکشب لبه خلوت
ایوان بنشیند
تا آمدی و خواست که ... ایوان به سرش زد
یک لحظه که در
چشم تو حوض آبتنی کرد
ماهی گُلیِ مستِ غزلخوان به سرش زد
تا مرز لبالب
شدنت یکنفس آمد
از باده به در رفتی و لیوان به سرش زد
هر چند استخوان سرم پیر و خسته است
طفلی درانتهای جهانم نشسته است
این مشت ها به کاسه چشمت نمی رسد
از پلک ها بخوان ،که دهانم شکسته است
پس سیب ها به سمت زمین رشد می کنند
وقتی سقوط ؛ شوق سرانجام هسته است
این کوچه ها به سمت درختان نمی روند
تا آسمان به روی پری باز؛ بسته است
از سینه سرخ ها سر و دستی نمانده است
پای اجاق ها ؛ پرشان دسته دسته است!
این سیم های خیره به آخر نمی رسد
گنجشک "ها" به قطب کبوتر نمی رسد
ما را به یمن آب ؛ علف آفریده اند
دستانمان به سیب مقدر نمی رسد
گوگرد با نبات خراسان به هم بزن!
در ساق آتشی است که تا سر نمی رسد
پشت تمشک هاست گلوی رمیده ام
آهو؛ صدای تو است، که دیگر نمی رسد
یا تکه های آینه! یا چشم ماهیان!
این رودخانه تا شب محشر نمی رسد
با هر نسیم نام تو را بال میزند
پروانه ای که زنده به دفتر نمی رسد